فلسفه و حکمتهستی شناسی

معیارهای تمایز مادی از مجرد: ارزیابی و تحلیل

بخشی از مقاله« ملاک تمایز مادی ومجرد وچالش هاو رهیافت»، احمد شه گلی،  مجله معارف عقلی، شماره 22، ص 113تا114

اشاره

«واژه مادی در اصطلاح فلاسفه در مورد اشیایی به کار می رود که نسبتی با ماده جهان داشته باشد، موجودیت آن ها نیازمند به ماده و مایه قبلی باشد و گاهی به معنای عامتری به کار می رود که شامل خود ماده هم می شود و از نظر استعمال تقریبا مساوی با کلمه جسمانی است و واژه مجرد به معنای غیر مادی و غیر جسمانی است یعنی چیزی که نه خودش جسم است و نه از قبیل صفات و ویژگی های اجسام می باشد »[1].

معیارهای تمایز مادی و مجرد

بحث ملاک تمایز مادی از  مجرد، به صورت منقح و مستقل در آراء حکماء یافت نمی­شود با این حال با توجه به اصول فلسفی و مجموع آراء و نظریات ایشان می­توان، دیدگاه های هر یک را استنباط کرد. در اینجا به اهم  آراء مشهور اشاره و میزان قوت آنها را ارزیابی می کنیم: [2]

معیار اول: ماده اولی و ثانی

بر اساس دیدگاه ابن سینا ، مجرد یعنی آن چه ماده اولی و ثانیه نیست یا با آن  نسبت قریب  ندارد،(ابن سینا،1384، ج2، ص 82- 89) ماده اولی، جوهری است که قابلیت محض است و ماده ثانیه به مجموع مرکب از هیولی اولی و صورت جسمیه ،اطلاق می  شود(ملاصدرا،1981،ج9،ص170) قید «نسبت قریب» برای خروج موجودات مجردی است که با مادیات نسبت دارند اما این نسبت بعید است. اعراض با اینکه ماده ندارند ولی با ماده نسبت قریب دارند لذا از این جهت،­­­­­­­­­­ مادی به حساب می آیند. بر اساس این نظر، موجود مادی دارای استعداد (و لوازم آن مثل: زمان، حرکت و …) و امتداد ( و لوازم آن مثل کمیت، مکان، انقسام پذیری) است. موجودی که فاقد معیارهای مذکور باشد مجرد است.

از نظر  ابن سینا، مقدار و شکل از خواص ماده است؛ لذا وجود شکل و اندازه بدون وجود ماده را قبول ندارند(ابن سینا،1384، ج2، ص 82- 89)

تمایز هایی که برای مادی و مجرد بیان می شود گاه ناظر به تمایز های جوهری و گاه عرضی است تمایز های عرضی مانند قوه و استعداد ، امتداد ، انقسام و …. است. با توجه به اینکه هر مابالعرضی به مابالذات بر می گردد. منشا تمایزهای عرضی، تمایز های جوهری است. و بر اساس این دیدگاه، منشا صفات عرضی،­­­­­ ماده اولی است.

بررسی ملاک اول

مجرد را نمی توان به آن چه که هیولی ندارد یا حال در آن نیست، تعریف کرد؛ زیرا این معیار اختصاص به مسلک خاصی دارد و متفق علیه نمی شود. معیار ابن سینا از جهات مختلفی مخدوش است. لازمه این معیار، انکار عالم مثال است زیرا آنان وجود شکل و اندازه را بدون ماده انکار می کنند و از آنجا که عالم مثال به ادله مستحکم عقلی و نقلی متعاضد است؛ لذا معیار فوق راهگشا صحیح نیست.

مبانی ملاک اول

برهان قوه و فعل و برهان فصل و وصل مهمترین براهین وجود ماده است. سایر براهین مورد خدشه حکما قرار دارد. با توجه به اینکه مبنای این معیار ، قبول ماده اولی است. در زیر ادله وجود ماده اولی بررسی می شود:

الف )برهان قوه و فعل

صورت بندی این استدلال به صورت زیر است:

  1. هر جسمی دارای دو حیثیت است؛ حیثیت بالقوه و حیثیت بالفعل؛
  2. حیثیت بالقوه غیر از حیثیت بالفعل است؛ زیرا بازگشت قوه به امر عدمی و بازگشت فعلیت به امری وجودی است؛
  3. شی واحد از جهت واحد ممکن نیست که هم قوه شی و هم فعلیت شی داشته باشد (ملاصدرا،1981، ج5،ص 109) چون ممکن نیست وجود جوهر، مرکب از دو عرض و یا یک جوهر و یک عرض باشد ناچار باید دارای دو جزء جوهری باشد که یکی حیثیت فعلیت و دیگری حیثیت قوه داشته باشد( مصباح یزدی ،1382 ، ج2، ص87) و این دو جزء همان ماده و صورت است.

بررسی

این استدلال از اشکالات اساسی رنج می برد که مهمترین آنها عبارتند از :

  1. اگر متعلق قوه و فعل یک چیز باشد، اجتماع آن دو محال است؛ مثل اینکه جسم در داشتن ابعاد ثلاثه بالفعل و در همان حال در داشتن ابعاد ثلاثه بالقوه باشد؛ اما اگر جسم فاقد چیزی و واجد چیزی باشد، (واجد شنوایی و فاقد بینایی) چنین قوه و فعلی قابل جمع است.(فیاضی، ،1389،ج2،ص 375) در این مسئله نیز حیثیت قوه و فعل با هم تفاوت دارد و چنین قوه و فعلی با یکدیگر جمع می شود.
  2. مفهوم قوه و فعل از معقولات ثانیه فلسفی است؛ بدین معنی که وقتی دو امر جسمانی را در نظر می گیریم که یکی از آن ها فاقد دیگری است ولی می تواند واجد آن باشد، مفهوم قوه و قابلیت را به موجود اول نسبت می دهیم و هنگامیکه واجد آن شد مفهوم فعلیت را از آن انتزاع می کنیم؛ در نتیجه مستلزم امر عینی نیست( همان،189).
  3. تعدد حیثیت وجدان و فقدان، گرچه ثابت می کند که اجتماع این دو به نحو اتحاد نیست؛ لیکن این مقدار دلیل بر جوهری بودن هر دو حیثیت نیست. حیثیت فقدان که به صورت عدم وملکه با حیثیت وجدان جمع شده می تواند یک امر جوهری یا وصفی از اوصاف حیثیت وجدان باشد (جوادی آملی، 1375،ج2،ص 195).
  4. وجود با فعلیت مساوق است و از آن جا که هیولی فاقد فعلیت است؛ لذا نه به تنهایی و نه به واسطه صورت موجود می شود؛ به تنهایی نمی تواند موجود شود، زیرا فعلیت ندارد در سایه صورت نیز نمی تواند موجود شود، زیرا چیزی که ذاتا هیچ گونه فعلیتی ندارد در سایه امر متحصل نیز نمی تواند موجود شود. البته قائلین به وجود هیولی بین هیولی و عدم تفاوت هایی گذاشته اند و از تعابیری مانند موجودی در مرز نیستی و تنها فعلیت آن فعلیت نداشتن است استفاده کرده اند ولی این تفاوت ها منجر به تهافت می شود و مفاهیمی است که صرفا در مقام ذهن جعل می شود و موجب رفع اشکال نمی شود.

ب) برهان وصل و فصل           

استدلال دوم بر اثبات هیولی از طریق فصل و وصل اجسام است. مقدمات این برهان عبارتست از :                                                                                                                                                                                                                                                        

  1. حقیقت جسم اتصال است؛
  2. انفصال و اتصال عارض جسم می شود؛
  3. اتصال مقابل انفصال است؛

نتیجه: بنابراین با عروض انفصال حقیقت جسم از بین نمی رود و ماهیت جسم به حال خود باقی می ماند، باید غیر از صورت جسمیه و جسم تعلیمی که خود به خود پیوسته و متصل است حقیقت دیگری باشد که اتصال و انفصال را بپذیرد و آن چیزی که با آمدن انفصال و رفتن صورت جسمیه باقی می ماند هیولی است که یکی از دو جزء جسم طبیعی است(ابن سینا،1384، ج1، ص62_73).

بررسی

برهان فصل و وصل از حیث استحکام و میزان مقبولیت در رتبه بعد از برهان قوه و فعل دارد. برخی از معتقدین به وجود هیولی نیز آن را قابل مناقشه دانسته اند(جوادی آملی،1375،ج3 ص 16). شاید به همین دلیل علامه طباطبایی در بحث اثبات هیولی فقط به ذکر برهان قوه و فعل پرداخته است. ( طباطبایی، 1424ق، ص 126 ) سهرودی بر این برهان چهار اشکال وارد می­کند(ر.ک:سهروردی، 1355، ج2،ص 74 ) ذکر آن­ها موجب تطویل کلام می­شود. نکته مهم در این استدلال اینکه اساسا چگونگی عروض انفصال و اتصال بر جسم، بدون فرض قبول جوهری بنام هیولی قابل تصور است؛ توضیح آنکه: امتداد و اتصال در جسم به دو گونه است: اتصال جوهری مبهم که جسم طبیعی است و فاقد مقدار می­باشد و  دیگری اتصال عرضی که جسم تعلیمی است و  تعین و مقدار دارد. با توجه به این نکته می توان گفت امتدادي كه در حین انفصال از بین می رود امتداد عرضی متعین است و آنچه که  اتصال و انفصال عرضی را می پذیرد خود جسم است  که ابهام دارد. به عبارت دیگر جسم که عبارت است از جوهر ذو ابعاد ثلاثه دارای ابهام است و اتصال و انفصال را می­پذیرد و همان کاری را که از هیولا انتظار می رود بر عهده می­گیرد و نیازی به اثبات موجود زائدی به نام هیولی نیست.[3]

 بنابراین با توجه به اینکه مبنای معیار اول پذیرفتن هیولی است با خدشه در ادله هیولی، این معیار نیز مخدوش می­شود.

ملاک دوم: قوه و استعداد

یکی از رایج ترین معیاری که برای تمایز بین مادی و مجرد به کار می رود «قوه و استعداد» است. موجود مادي، داراي قوه و استعداد ( و لوازم آن از قبيل حركت، تغيير و زمانمندي ) است و موجود مجرد، فاقد خصوصیات مذکور است. قائلين به وجود هيولي، قوه و استعداد را متقوم به جوهري بنام «هيولي» مي دانند؛ لذا در جايي كه قوه و استعداد هست، ماده اولي نيز موجود است. اما منكرين وجود ماده، بازگشت قوه و استعداد را به «جسم» مي دانند در هر دو قول قوه و استعداد از لوازم امور مادي است با اين تفاوت كه نحوه تبيين آن ها با همديگر فرق دارد. ملاصدرا در باره عدم وجود قوه و استعداد در مجردات می گوید:

« موجود مجرد معروض عارض قریب نمی شود زیرا قوه و استعداد به هیولی که امری بذاته قوه صرف است و به وسیله صورت تحصل پیدا می کند، بر می گردد» (ملاصدرا،1360، ص310 ).

ملاک قوه و استعداد با ملاک اول(ماده اولی) از چند جهت تفاوت دارد، در دیدگاه اول علاوه بر قوه و  استعداد و ماده اولي، امتداد نيز شرط ماديت شي است؛ در حاليكه بر اساس این دیدگاه موجود مجرد نیز می تواند دارای امتداد باشد؛ مانند موجودات عالم مثال. براساس ديدگاه اول هر موجودي كه مقدار داشته باشد، مادي است. اما براساس معیار قوه و استعداد، تجرد با مقدار قابل جمع است.

«لان مجرد الشي كما او مقدارا متصلا لایكفي لقبوله الاشاره الحسيه»( همو ،1981،ج4 ،221)

تفاوت دیگر اینکه در قول اول، وجود قوه و استعداد، ملازم با وجود ماده اولي است در حاليكه معیار قوه و استعداد  اعم از قبول يا رد وجود هيولي است و با هر دو مبنا سازگار است.

بررسي

مناقشه ای که بر این معیار وارد است  اشکالی مبنایی است. اساسا انحصار قوه و استعداد در مادیات صحیح نیست و مجرد نیز می تواند دارای قوه و استعداد باشد؛ البته معنی  این سخن این نیست که قوه واستعداد در  تمامی مراتب مجردات وجود دارد و این اعتقاد به ضرورت عقلی و نقلی باطل است، زیرا حق تعالی به عنوان موجود مجرد فاقد قوه و استعداد است. برای اثبات این ادعا، ضرورتی ندارد همه مراتب مجردات، دارای قوه و استعداد باشد زیرا ادعا این است که مجرد بما هو مجرد قوه و استعداد ندارد و با یک مثال نقض ادعا نیز مخدوش می شود.

با توجه به اینکه قوه و استعداد با تجرد منافات دارد در این صورت این سوال مطرح می شود که آیا قوه و استعداد با« تجرد مطلق »منافات دارد یا با «مطلق تجرد»؟ به نظر می رسد آنچه با قوه و استعداد منافات دارد تجرد مطلق است زیرا تجرد مطلق طارد هر  گونه قوه است؛ لذا حالت منتظره برای آن متصور نیست بر خلاف تجرد ناقص که حالت لاحق برای آن متصور است. شاهد مطلب اینکه، فعلیت مساوق با وجود و وجود نیز دارای مراتب است بنابراین فعلیت نیز دارای مراتب گوناگون است و موجودات مجردی که فعلیت آن ها ناقص است قوه و استعداد تکامل را دارند. از کلام علامه طباطبایی نیز چنین بر می آید که  قوه و استعداد با تجرد که همان فعلیت تامه است و عاری از قوه و استعداد است منافات دارد.

             «کل ذلک [ای قوه و استعداد و تغیر و زمان] ینافی التجرد الذی هو الفعلیه التامه العاریه من القوه»(طباطبایی ،1424، ص129 ).

مصباح یزدی، 1382، ج2، ص 133 . [1]

ملاک سوم: فقدان ادراك

 مشهور حکما معتقدند که موجودات مادی، علم به ذات و به غیرِ ندارد؛ اما در مورد علم غیر به آنها، اختلاف است.حقیقت ادراک همان موجود بودن نزد شی یا حضور برای آن است «الادراک عباره عن وجود شی لشی و حضوره له » (همان،ج6،ص416). «حضور» شرط ادراک است و زمانی حاصل می شود که مدرِک مجرد باشد(همان،ج3،ص165). بنابراین ادراک ملازم با تجرد است «والعلم عباره عن نحو وجود امر مجرد عن الماده»(همان،ج1،ص294). از آن جا موجودات مادی وجود متفرق و ممتد دارند و اجزاء آن ها از یکدگر غایب هستند، هیچ گونه ادراکی به ذات و به غیر ندارند؛ لذا تجرد نیز ندارند (همان ،ج3،ص297). بدین ترتیب در نزد حکما ادراک یکی از معیارهای رایج برای تمایز مادی و مجرد است.

بررسي

این معیار بر اساس مبانی صدر المتالهین و تحقیق نهایی در این مسئله ، قابل قبول نیست. توضیح آنکه: ملاصدرا در برخی از مواضع خود معتقد است که موجودات مادی نه علم دارند و نه معلوم واقع می شوند(همان،ص298)؛ اما در مواردی به وجود علم و آگاهی در موجودات مادی اذعان کرده است:

«ان الوجود مطلقا عین العلم و الشعور مطلقا»(همان،ج8، 164).[1]

اگر چه ظاهرا این دو دیدگاه متناقض به نظر می رسد؛ اما در یک جمع  بندی باید گفت آنچه موافق مبانی فلسفی ملاصدرا است و در آثار خود تصریحا به آن اشاره کرده است وجود علم و آگاهی در موجودات مادی است( همان ،ج6،ص 117). دلیل این مطلب این است که تمامی موجودات به اندازه بهره وجودیشان از ادراک برخودارند؛ زیرا هر جا وجود باشد کمالات آن (علم ،قدرت و…) نیز در مراتب مختلف حضور دارند. (همان،ج6،ص117)  لذا معیار ادراک اخص از مدعا است و مانع اغیار نیست زیرا مادیات نیز ادراک و آگاهی دارند. در این صورت معیار اختصاص به مجردات ندارد .

ملاک­ چهارم: قابليت اشاره حسي

در موارد فراوانی خصوصیت موجود مادی قابلیت اشاره حسی، ذکر شده است و موجودی که قابل اشاره حسی نباشد مجرد است. قابليت اشاره حسي؛ يعني شي در جهتي از جهات اين عالم قرار بگيرد بطوریكه بتوان گفت در بالا يا پايين، اينجا يا آن جا قرار دارد(ملاصدرا،1981،ج4،ص221). موجودی که قابل اشاره حسی نیست وضع و مقدار و حیز ندارد؛ زیرا هر یک از این موارد، از لوازم اشاره حسی است (همان، ج5 ،ص22).

عموم حکما قابلیت اشاره حسی را از خصوصیات عالم مادی می دانند (طوسی،1384،ج1، ص470- 468) سهروردي تصريحا درجايي اين معيار راذكر نكرده اما او جسم را جوهري مي داند كه مقصود به اشاره مي باشد (1355،ج2 ،ص90 ). ملاصدرا در برخي از آثارش خصوصيت ماديات را قابلیت اشاره حسی، مي داند:

«و ان كان وجوده وجودا عقليا فلا تعدد فيه اصلا و ان كان وجوده ماديا قابلا للاشاره الحسيه»(1050 ،ص88)«ما لايمكن ان يكون قابلا للقسمه و لا ذا وضع اصلا فلا يمكن ان يحصل وجوده لما هو مادي ذو وضع»(1981،ج3، ص470)

ملاصدرا اشاره حسي را مشروط به وجود ماده (1050،ص88 )و ملازم با مكان (همان،ص221)مي داند.

برخی از معاصرین که قائل به وجود قوه و استعداد در مجردات ممکن هستند، ملاک مادیت را قابل اشاره حسی بودن و موجود مجرد را فاقد اشاره حسی می­دانند:

 « مادی به جسم طبیعی و جسمانی اطلاق می­شود که قابل اشاره حسی است و مجرد آن است که جسم طبیعی و جسمانی نبوده و قابل اشاره حسی نباشد»( فیاضی، 1389، ص 184)

ممکن است گفته شود جوهر مادی مثال نقضی برای این معیار است؛ زیرا نه قابل اشاره حسي و نه متغير و نه قابل قسمت است پس چگونه مي توان مورد اشاره حسي قرار داد؟ حکم در مورد جوهر مادی مانند حکم «هیولی» است همانطور که هیولی ذاتا مورد اشاره قرار نمی گیرد (بلکه به تبع صورت مورد اشاره قرار  می گیرد)  اشاره حسي به جوهر نیز  به تبع اعراض می باشد. بنابراین جوهر  و هیولی به تبع ، مورد اشاره حسی قرار می گیرند.

بررسی

تنها معیاری است که در بین ملاک های موجود، از کمترین مناقشه برخوردار است «ملاک قابلیت اشاره حسی» است. بر اساس این معیار هر چیزی که قابل اشاره حسی است (با واسطه یا بدون واسطه)­، مادی می باشد و هر موجودی که قابل اشاره حسی نیست و نمی توان برای آن جهت و وضع مشخص کرد، مجرد است. یکی از ادله ملاصدرا بر تجرد قوه خیال، عدم قابلیت اشاره حسی صور خیالی است، در حالیکه صور جسمانی قابل اشاره حسی هستند(ملاصدرا،1386،ص 509).

در زیر به  نکاتی در مورد قابلیت اشاره حسی اشاره می شود:

  1. موجودات مادی از جهت قابلیت اشاره حسی دوگونه اند: موجوداتی که بالذات و بدون واسطه مورد اشاره حسی قرار می گیرند. مانند: جسم. برخی دیگر از موجودات با اینکه مادی اند؛ ولی بالذات قابل اشاره حسی نیستند. مانند: هیولی، اعراض نسبی. در موجودات قسم اول، استعمال این معیار روشن است اما برای اشاره حسی به موجودات قسم دوم، نیاز به معیار داریم؛ زیرا صرف نسبت داشتن با ماده، مصحح اشاره حسی نیست. مثلا واجب تعالی با ممکنات مادی نسبتی از جهت فاعلیت دارد در عین حال مورد اشاره حسی قرار نمی گیرد. بنابراین سوال این است که چه معیاری وجود دارد که چیزی ذاتا قابل اشاره حسی نیست ولی بالتبع مورد اشاره حسی قرار می گیرد؟ به عبارت دیگر معیار در اینکه شی ای به تبع[2] مورد اشاره حسی قرار گیرد چیست؟ ابتدا اقسام نسبت های موجودات را با ماده به صورت استقرائی بیان کرده  و حکم هر یک را از جهت اشاره حسی روشن می کنیم:

الف)نسبت حلولی: مانند  حلول صورت نوعیه  در ماده و حلول عرض در موضوع . در نسبت حلولی، حال حقیقتا باتبع محل قابل اشاره حسی است.

ب)نسبت تعلقی و تدبیری: مانند نسبت نفس با بدن و نسبت رب النوع با نوع.  در این قسم از نسبت، متعلق بالعرض و مجازا قابل اشاره حسی است و از آن جا که متعلق نسبتی با متعلق به دارد مجازا متعلق به مورد اشاره حسی قرار می گیرد.

ج) نسبت فاعلی: مانند نسبت علت با معلول. در این نوع نسبت، فاعل  مورد اشاره حسی قرار نمی گیرد .

د) نسبت وصفی: اشیا و صفاتشان نسبتی با یکدیگر دارند که به جهت همین ارتباط به برخی از صفات همدیگر متصف می شوند. مفاهیم فلسفی که وصف اشیا مادی هستند، به برخی از این احکام اشیا مادی  متصف می شوند مثلا مفهوم وحدت  ذاتا قابل اشاره حسی نیست ولی وقتی وصف شی مادی قرار می گیرد به تبع آن قابل اشاره حسی است.

ه) نسبت مجاورت: این نوع نسبت منحصرا در بین موجودات مادی وجود دارد بنابراین اگر شیی ای قابل اشاره حسی باشد مجاور آن نیز، ذاتا قابل اشاره حسی است.

با توجه به آنچه ذکر شد در برخی از موارد،(قسم اول و چهارم و پنجم) نسبت داشتن با ماده مصحح اشاره حسی است و در برخی از موارد ( دوم و سوم) چنین نیست.

  1. قابلیت اشاره حسی اعم از مرئی بودن است؛ یعنی ممکن است شی مورد اشاره حسی قرار گیرد در عین حال مرئی نباشد. بنابراین اگر چه امواج مغناطیسی و انرژی ها مرئی نیستند، ولی مورد اشاره قرار می­گیرند زیرا به نحو معنا دار می توان گفت امواج مغناطیسی و انواع انرژی­ها در جهتی از جهات این عالم قرار دارند.
  2. قابلیت اشاره حسی قضاوت درباره موجودیت موجودات مادی است؛ اما این معیار، غیر مادیات را نه اثبات و نه نفی می کند.
  3. با توجه به نکته دو، اگر چیزی را نتوان مورد اشاره حسی قرار داد به معنی، تجرد و موجودیت آن نیست؛ بلکه تجرد و موجودیت، آن از طریق دیگر باید اثبات شود؛ زیرا ممتنعات نیز، مورد اشاره حسی قرار نمی گیرند.
  4. با توجه به نکته سه، بعد از اثبات موجودیت و تجرد موجودی، نتیجه گرفته می شود که آن موجود، قابل اشاره حسی نیست.
  5. ملاک قابل اشاره حسی، یک ملاک ماهوی است.[3] در تلقی ماهوی از عالم بین مراتب موجودات گسیختگی و تباین وجود دارد، بنابراین این معیار اگرچه از قوت بیشتری برخوردار است با این حال بر اساس نگرش وجودی به اشیا به گونه ای دیگر، ملاک ارائه شود.
  6. ملاک قابلیت اشاره حسی یک معیار عرضی است؛ با توجه به اینکه امر عرضی باید به امر مابالذات منتهی شود لذا این معیار نیز باید به یک امر جوهری باز گردد. به عبارت دیگر؛ در تمایز مادی و مجرد، نیاز به طرح یک معیار جوهری است تا بتواند تام و دقیق باشد.[4]

بنابراین این معیار با همه ترجیحی که بر سایر معیارها دارد با این حال در برخی موارد نارسایی دارد و نیاز به طرح معیار دقیق تری هست.

_ و نیز ر.ک:­همان ،ج6، 117  و  ج7، ص 234  و  ج2 ،ص283  و 1375،137،138           [1]

[2].  اصطلاح «بالتبع» غیر از اصطلاح «بالعرض» است. اتصاف بالتبع، اتصاف حقیقی  و اتصاف بالعرض، اتصاف مجازی است،  ولی  در برخی از موارد، هر دو به یک معنا استعمال می شود.

[3] . غیر از ملاک ادراک (که بر اساس حکمت متعالیه نحوه وجود موجود است ) سایر معیار ها برخاسته از نگرش ماهوی است.

[4] . ممکن است گفته شود  منشا صفات مادی، هیولی است پس بازگشت معیار های عرضی به هیولی است اما چنانکه گذشت ادله وجود هیولی مخدوش است و این معیار نمی تواند ملاک تمایز مادی از مجرد باشد.

[2]. هر یک از این معیارها ذاتا طارد سایر معیارها نیست چنانکه اگر فیلسوفی معیاری را انتخاب کرد چنین نیست که سایر معیارها منتخب او نباشد.

. ایراد مذکور  مستفاد از بیانات استاد فیاضی است.[3]

منبع
مقاله« ملاک تمایز مادی ومجرد وچالش هاو رهیافت»، مجله معارف عقلی، احمد شه گلی 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا