انسان در پزشکیانسان شناسیمناسبات انسانی

روایت ناقص از انسان در طب مدرن

بخشی از مقاله «چالش های فلسفی رویکرد فیزیکالیستی به انسان در طب مدرن»، احمد شه گلی، اخلاق وتاریخ پزشکی ، شماره 1 ، 257تا262

الف. نگرش حسی به انسان

غلبه‌ی نگرش حسی و تجربی به انسان، رویکردی عام است که علاوه بر ظهور تاریخی آن در مکاتب فلسفی غربی، در علوم تجربی، ادبیات، هنر و به‌طور کلی، مدرنیته نیز ظهور پیدا کرده است. هرگونه اصالت‌دادن به حس و تجربه و قراردادن آن‌ها در غیر جایگاه واقعی‌شان، نوعی حس‌گرایی و تجربه‌گرایی به شمار می‌رود که رسوخ آن در تفکرات و مکاتب مختلف، شدت و ضعف دارد. برخی از دانشمندان غربی با اینکه به لحاظ طبقه‌بندی‌های رایج، تجربی‌مسلک نیستند، نوعی از حس‌گرایی و تجربه‌گرایی تقلیل‌یافته بر فضای تفکر‌شان حاکم است. بر اساس این دیدگاه، «معرفت علمی، معرفتی است اثبات‌شده. نظریه‌های علمی به شیوه‌ای دقیق از یافته‌های تجربی که با مشاهده و آزمایش به دست آمده‌اند، اخذ می‌شوند. علم بر آنچه می‌توان دید و شنید و لمس کرد و امثال این‌ها بنا شده است» (11). طب مدرن نیز، متأثر از این تفکر فلسفی، با انحصار معرفت در امور حسی، به طرد عناصر غیرحسی و فراحسی از علم طب پرداخته است. در این مکتب طبی، توصیف و تبیین و درمان بیماری و روش‌های این علم در درمان بیماری، مبتنی بر رویکردی کاملاً حسی و مادی است. بیماری‌هایی که جنبه‌ی روحی دارند یا می‌توانند علل روحی داشته باشند، به امور حسی و مادی نسبت داده می‌شوند. این خصوصیات را می‌توان با مراجعه به کتاب‌های معتبر پزشکی مدرن، در بیماری‌هایی که می‌تواند جنبه‌ی روحی داشته باشد، ملاحظه کرد (12,8
حس‌گرایی در طب مدرن، آثاری نامطلوب بر روند این طب بر جای گذاشت. یکی از نتایج این رویکرد، غلبه‌ی نگرش کمّی به انسان است. در روش کمّی، برای تبیین یک موضوع از روش‌های اندازه‌گیری و تحقیقات آماری و آزمایشگاهی و آزمونی، با محوریت داده‌های عددی استفاده می‌شود. خصوصیت این روش، عینی و محسوس‌بودن است. در این روش، اجزا برابر کل هستند و کل، هویتی مستقل از اجزا ندارد. از دیدگاه دانشمندانی نظیر کپلر که از مدافعان رویکرد کمی است، کمیت از مهم‌ترین جنبه‌های یک شیء و مقدم بر همه‌ی مقولات است (13). در طب مدرن، سلامتی و بیماری و مقولاتی نظیر درد و عواطف، در قالب معیارهای کمی و آزمایشگاهی بیان می‌شود و بر این اساس، ماهیت این امور، صرفاً، کمی و مادی تلقی می‌شوند.

ب. تلقی زیست‌شناختی از هویت انسان:
یکی دیگر از آثار حذف روح از ساحت انسان، نگرش بیولوژیک به اوست. در این نگاه، انسان همین جسم بیولوژیک است که نزدیک‌ترین موجود به آن به لحاظ بیولوژیکی، شبیه‌ترین آن‌ها به انسان است. با حذف روح، انسان از ردیف موجودی متعالی و ملکوتی تنزل پیدا کرده، در ردیف سایر موجودات زنده قرار می‌گیرد. تلقی زیست‌شناختی از انسان، نوعی فروکاست‌گرایی است. در نگرش زیست‌شناختی، انسان صرفاً در مجموعه‌ای از اعضا و اجزای مادی خلاصه می‌شود و ابعاد روحی و معنوی، مانند تفکر، خلاقیت و…، حاصل فعل و انفعالات جسم به شمار می‌رود. بر این مبنا، تفاوت انسان با حیوانات، صرفاً، در پیچیدگی بدن انسان و ارگانیسم متفاوت او با حیوانات است. عقل و شعور نیز، بر اساس مبانی مادی طب مدرن، جزء تراوشات مادی مغز است که هیچ‌گاه فضیلت و برتری موجودی را اثبات نمی‌کند. این رویکرد سبب شد تا پزشکی جدید بیماری را نوعی اختلال در کارکرد زیست‌شناختی تلقی کند (14). در نگرش زیست‌شناختی، نمی‌توان سخن از برتری و کرامت انسان نسبت به حیوانات مطرح کرد؛ دیدگاهی که صراحتاً با مبانی فلسفه‌ی الهی و ادیان توحیدی ناسازگار است.
فلسفه‌ی مادی‌انگارانه و نظریه‌ی داروین دو عامل مهم در شکل‌گیری نگرش زیست‌شناختی به انسان است. نظریه‌ی داروین، هبوطی ذلت‌بار را برای انسان ترسیم کرد؛ البته این نظریه با اینکه در معرض نقد و نقض فراوان قرار گرفت، بیش از آنکه به‌عنوان یک فرضیه‌ی سودمند علمی مطرح شود، به‌عنوان اصلی جزمی پذیرفته شد (15). بر اساس آموزه‌های دینی، بدن انسان نه‌تنها موجود زیست‌شناختی صرف نیست، بلکه بدن، مهبط و مأوای نزول روح، ابزار سلوک و محل تجلی حکمت الهی است. دین به همه‌ی ساحت‌های روحانی و نفسانی و جسمانی که در بدن تنیده شده، در قالب نوعی وحدت، اهمیت می‌دهد (16)
یکی از دستاوردهای نامطلوب رویکرد زیست‌شناختی به انسان، قراردادن انسان در ردیف حیوانات و پیدایش این مسأله که انسان به کدام حیوان شباهت دارد، است. وقتی انسان حیوان شد، این سؤال مطرح می‌شود که شبیه‌ترین حیوان به او کدام است. از همین جا، طیفی وسیع از حیوانات آزمایشگاهی، به‌صورت سیستماتیک، به عرصه‌ی طب مدرن راه پیدا کردند. وقتی محققی روی موش یا هر حیوان دیگری آزمایش انجام می‌دهد، هدف او از این آزمایش، تعمیم آن (در صورت درستی آزمایش) به انسان است. آزمایش روی حیوان و تسری حکم آن به انسان، از منظر حکمایی چون ابن‌سینا که خود نیز طبیبی برجسته بوده‌اند، پذیرفتنی نیست؛ زیرا نوع انسان با حیوانات دیگر متباین است. ابن‌سینا تصریح می‌کند که نتایج حاصل از آزمایش روی حیوانات را نمی‌توان به انسان تسری داد؛ او بر اساس تفاوت ماهوی انواع، معتقد است که احکام و خواص ادویه برای همان نوعی که روی آن آزمایش شده، مجرب است و حکم حاصله، به نوع دیگر تسری‌پذیر نیست. بر این اساس، وقتی مزاج دارویی برای بدن انسان گرم است، نمی‌توان این حکم را برای اسب نیز صادق دانست و چه‌بسا برای بدن اسب سرد باشد؛ از طرف دیگر، ممکن است دارویی برای موجودی خاصیتی داشته باشد که این خاصیت برای بدن موجودی دیگر دیده نشود (17). بدن انسان شبیه موش یا هر حیوان دیگری نیست؛ بلکه جسم او با حقیقتی دیگر به نام روح پیوند خورده است. روح همان حقیقت انسان است که بر اساس ادله‌ی فلسفی و مبانی دینی، وجود آن انکارناپذیر است. وقتی روح را جزء حقیقت انسان دانستیم، در این صورت، بدنی که با حقیقتی متعالی به نام روح پیوند خورده، غیر از بدنی است که تهی از روح است؛ بنابراین، پیوند بدن با روح، سنخ و جنس بدن را متمایز از اجسام حیوانات دیگر می‌کند.
انسان موجودی ذی‌روح و دارای شئون گوناگون (حیات جمعی، هویت روانی‌تاریخی، دینی و…) است. به همین دلیل، نتایج حاصل از آزمایش روی حیوانات تعمیم‌پذیر به انسان نیست. در نگرش زیست‌شناختی، نقش عوامل روحی، اجتماعی، جغرافیایی، فرهنگی و همه‌ی امور منحصراً انسانی نیز، فراموش می‌شود؛ اموری مانندِ خودآگاهی، تفکر، تدبر، خلاقیت، اراده، هدفمندی، رضایت، افسردگی، غم، شادی، رضایت و هزاران خصیصه‌ی روحی دیگر که از مختصات انسان است. نه‌تنها تعمیم حکم یک حیوان به انسان، به‌طور جدی، مناقشه‌پذیر است، بلکه اساساً تعمیم احکام انسان‌ها به یکدیگر نیز مناقشه‌آمیز است. سخن‌گفتن از تمایزات انسان‌ها، به دلیل تفاوت‌هایی که از جنبه‌های روانی، ژنتیکی، جسمانی، سنی، جنسیتی، مزاجی و… با یکدیگر دارند، به همان اندازه مهم است که تشابهات آن‌ها مهم است. ‌در فردیت فیزیولوژیکی، انسان، متشخص به مکان، زمان، سابقه‌ی ژنتیکی و محیط جغرافیایی است و هر یک از این عوامل شخص را منحصربه‌فرد می‌کند.

ج. غفلت از ساحت معنوی انسان:
در طب مدرن، انسان عاری از هرگونه حالت معنوی و غیبی است و در تبیین بدن و مناسبات مادی آن، به‌طور کلی، نسبت آن با عوامل معنوی و ماورائی قطع شده است. این طب، به‌صورت ساختاری، ابعاد معنوی انسان را نادیده گرفته است. استمرار و نهادینه‌شدن ساختاری این مطلب، سبب شکل‌گیری نوعی از طب شده که حاکمیت ماده و جسم بر آن، به خالی‌شدن این طب از معنویت و پیوند آن با سرمایه‌داری و ثروت انجامیده است. غفلت طب مدرن از معنویت، صرفاً، به دلیل اقتضای مباحث تجربی طب نیست؛ بلکه این طب، به‌صورت مبنایی، انسان را مادی می‌پندارد. در این طب، انسان در بدن محدود می‌شود و بدن نیز عبارت است از مجموعه‌ای از اجزا و اعضا و ذرات ذره‌بینی که به‌گونه‌ای مکانیکی با هم فعالیت می‌کنند. در طب دوره‌ی اسلامی، با اینکه روش تجربی بود، مسائل معنوی و روحی در بنیان‌های این طب وجود داشت. در طب حکمایی نظیر ابن‌سینا، نسبت انسان با مبادی عالیه (خداوند و عالم عقل) و اموری نظیر «شفا» و نقش طبیب و خداوند در درمان را می‌توان تبیین متافیزیکی کرد. در این رویکرد، عالم دارای مراتب تشکیکی است که در آن فیض الهی از عقول به نفس و از نفس به طبیعت (قوه‌ی مدبره‌ی بدن) نازل می‌شود؛ بنابراین، علت قریب اعمال و افعال بدن به «طبیعت» و در طول آن، به نفس، عقل و خداوند نسبت داده می‌شود. ابن‌سینا علاوه بر پذیرش مبدأ برای جهان و استناد خلقت به خالق، بدن انسان را دارای حکمت بالغه و اتقان صنع می‌داند که از هر یک از قوا و اعضای آن، در قالب وجودی معین، آثاری خاص بروز می‌کند. طب مدرن به‌کلی فاقد جهان‌بینی معنوی است. در این طب، پیوند انسان با مبدأ جهان و معنویت، مغفول واقع شده است. بر اساس این رویکرد، اموری نظیر «شفا» و چگونگی اسناد فعالیت‌های بدنی به خداوند، توجیه علمی ندارد. از نظر طبیبان مسلمان، هر پزشکی در درجه‌ی اول، به لحاظ فردی و به دلیل ارتباطی که با خداوند دارد، باید صفات و خلقیاتی خاص را داشته باشد؛ از جمله، اعتقاد به اینکه خداوند متعال خالق همه‌ی مخلوقات عالم است و حیات، مرگ، مریضی و سلامتی همه‌ی انسان‌ها تحت اراده و قدرت اوست و باید از روی محبت و اشتیاق، بندگی خداوند را به جا آورد، نه از روی ترس و اجبار (20). این رویکرد در مقایسه با طب مدرن که به‌طور بنیادین، مسائل معنوی و معنویت را از طب حذف کرده و به هیچ‌گونه، مسأله‌ی طبی و فعالیت طبیب را در پیوند با معنویت تبیین نمی‌کند، تأمل‌بر‌انگیز است.
د. روایت مکانیکی از انسان :
یکی از مهم‌ترین پیامدهای انقلاب علمی در جهان غرب، تفکر مکانیکی یا به‌بیان دیگر، جهان‌بینی مکانیکی درباره‌ی عالم است. در این جهان‌بینی، خداوند هم وجود دارد؛ اما این خدا بدون قدرت ربوبیت است و به قول دکارت: «جهان ماشین‌وار ماده، با انفصال قطعی‌اش از ساحت ربوبی و ذهن انسانی به راه خود می‌رود» (21). این خصوصیت نگرش مکانیکی به جهان، به طب مدرن نیز رسوخ پیدا کرد. طب مدرن نگرش مکانیکی به انسان دارد؛ در این نگرش، انسان به‌مثابه ماشین تلقی می‌شود که اجزای آن رابطه‌ای مکانیکی با یکدیگر دارند و انسان، همانند ماشین، محکوم قوانین مکانیک است. این تفکر محصول کارنامه‌ی افرادی همچون: گالیله، فرانسیس بیکن، رنه دکارت و ایزاک نیوتن است (22). در این بین، بیشترین سهم را در تلقی مکانیکی از هستی باید به دکارت داد؛ دوگانه‌انگاری دکارتی در مسأله‌ی نفس و بدن و تلقی موجود زنده به‌عنوان چیزي که فراتر از دستگاهی ساعت‌دار نیست، زمینه‌های نگرش مکانیکی به انسان را فراهم آورد (23). در این طرز تفکر، جسم انسان نیز، همانند ماشین، فاقد درک و حس قلمداد می‌شود (23) و اجزای آن به‌ صورت مکانیکی فعالیت می‌کند. این تلقی از انسان، زمینه‌ی تصرفات گسترده در بدن او را فراهم آورد؛ این نگرش مکانیکی به بدن انسان و تصور بدن به‌عنوان ماشین، از سوی کسانی مانند دکارت و جولین دی لامتری ، به تخریب مستمر راز جسم بشری و تبدیل آن‌ از حریم اندرونی خصوصی متعلق به خداوند، به مکانی عمومی که هر گونه رازی از آن زدوده شده، انجامیده است. نتیجه‌ی این امر، پیدایش نوعی طب است که به دلیل انسانیت‌زدایی نهایی از بیماران، وحشتناک است و اینک، همین انسانیت‌زدایی از بیماران، به مسأله‌ای اخلاقی تبدیل شده است (16). بدین‌ترتیب، بر ‌اساس این مبنا، بدن ماشین است و ماشین، متشکل از اجزاست، بیماری درست‌کارنکردن این اجزا، پزشک کسی است که فعالیت این اجزا را اصلاح کند و درمان، ماده‌ای شیمیایی یا فرایندی جراحی است که پزشک انجام می‌دهد؛ ازاین‌رو، هر روز شاهد پیوند تنگاتنگ بین فناوری و پزشکی مدرن و صنعت‌زدگی بدخیم پزشکی و سلامتی هستیم.

ه. جزء‌نگری:
یکی از خصوصیات طب مدرن، جزء‌نگری است. در تفکر جزءنگر، کل که وجودی ورای اجزایش ندارد، به مجموعه‌ای از اجزا تقسیم می‌شود و به امید درک کل، به تفصیل و تشریح اجزا پرداخته می‌شود. در این نگرش، شیء ابتدا به اجزای خردتر تقسیم می‌گردد، سپس هر یک از اجزا به‌تنهایی مطالعه می‌شود؛ در نتیجه، موضوع از کلیت آن حذف می‌گردد. در برابر جزء‌نگری، کل‌نگری قرار دارد که به اجزای مرتبط با پدیده، نگاه کلی دارد. در اثر تحلیل حقیقت یک شیء به عناصر خرد، از ابعاد مختلف آن غفلت می‌شود و به بی‌توجهی به ابعاد دیگر آن شیء می‌انجامد. این رویکرد، خصوصاً درباره‌ی انسان که دارای ابعاد گسترده و مرتبط با یکدیگر است، آثاری زیان‌بار بر جای گذاشته است. جزء‌نگری علاوه بر اینکه نگرش کلی به اشیا را از بین می‌برد، سبب بخش‌بخش‌شدن حقیقت واحد و اضمحلال وحدت آن شیء در عرصه‌ی معرفت می‌شود. نتیجه‌ی این رویکرد این شده است که «علم، پدیده‌ها را مجزا، جدا، گسسته و به عناصر کاهش می‌دهد و اندازه‌گیری می‌کند. با این همه، ساختار دانش‌ها از هم گسسته شده‌اند. فیزیک و زیست‌شناسی امروز، دیگر با هم ارتباطی ندارند، مگر در چند موضوع؛ فیزیک حتی با خودش هم ارتباط برقرار نمی‌کند» (24). با اندکی تأمل، در پزشکی مدرن، به‌وضوح، به جزء‌نگری بدخیم تنیده در این نوع طب پی خواهیم برد. طب جدید که روش جزء‌نگر در بررسی پدیده‌ها دارد، صرفاً به بررسی عوامل مادی می‌پردازد و علت مادی را نیز در ذرات منحصر می‌داند. رویکرد جزء‌نگری طب مدرن مانع از درک انسان به‌عنوان مرکبی حقیقی می‌شود. در طب مدرن، با انسان تجزیه‌شده روبه‌رو هستیم. انسان در این طب، مجموعه‌ای از ذرات و اجزاست؛ ازاین‌رو، این طب قادر به ترسیم نگرش کلی به انسان نیست.
پزشک برجسته‌ی فرانسوی، تروسو ، یکی از آفات جدی طب مدرن را جزء‌گرایی افراطی دانسته است. وی برای دانش پزشکی، روزگاری وخیم پیش‌بینی می‌کند. تروسو معتقد است در اثر بسط پاتولوژی ویرشو ، پزشکان در اعماق سلول‌ها غوطه‌ور شده و انسان را با همه‌ی وجودش به دست فراموشی سپرده‌‌اند (25). در این نظام طبی، با فرورفتن در دنیای ریزسلول‌ها و اکتفانکردن به سلول‌ها و پرداختن به جهان بی‌کران اجزای سلول‌ها، یعنی مولکول‌ها، یون‌ها و اتم‌ها، حقیقت واحد انسانی که یک نظام بهم پیوسته و کلی است مورد غفلت قرار می گیرد. .
در طب مدرن، بر اساس جزء‌نگری به انسان، علل بیماری در ذرات ذره‌بینی جست‌وجو می‌شود. با پیشرفت علوم و فناوری، تلاش‌هایی وسیع صورت می‌گیرد تا بیماری‌ها با ژنتیک توجیه شود. هر چند عوامل عفونی و ژنتیکی عامل بسیاری از بیماری‌ها هستند، محدودکردن علم به این مسائل، ما را از دستیابی به دیدگاه جامع درباره‌ی وجود انسان محروم می‌کند.
جزء‌نگری، شناخت ناقص انسان است. بر فرض اینکه نگاه جزءگرایانه به انسان، درباره‌ی همان جزء، صحیح باشد، کامل نیست. معرفت کامل زاییده‌ی شناخت صحیحِ کامل است، نه شناخت صحیحِ ناقص. معرفت صحیح ناقص اگرچه صادق است، کامل نیست و درکی معوج از شیء به ما می‌دهد. در بیولوژی و پیرو آن، پزشکی جدید، بر فرض اینکه اطلاعات آنها درباره‌ی دنیای ریزسلول‌ها صحیح باشد، ، ازآنجاکه به ابعاد دیگر انسان توجه نمی‌شود، درکی ناقص از حقیقت او ارائه می‌دهند. جزء‌نگری افراطی موجب اسناد بیماری به آنچه علت بیماری نیست، می‌شود. در جزء‌نگری به عوامل دیگر بیماری توجه نمی‌شود. ممکن است علت بیماری مسأله‌ی روحی‌روانی یا محیط جغرافیایی و فرهنگی باشد و در بدن، به ‌صورت اختلال ثانوی ظهور کند؛ اما ازآنجاکه در جزء‌نگری همه‌ی عوامل بیرونی حذف و تنها به جنبه فیزیولوژیکی همان عضو یا سلول خاص توجه می‌شود، گاه به اسناد غیرواقعی بیماری می‌انجامد. برای شناخت انسان و بیماری‌های او به همه‌ی عوامل باید توجه شود.
در تفکر جزء‌نگری، بر جزئی از بدن انسان تمرکز می‌شود؛ درحالی‌که، انسان مرکب حقیقی است. در مرکب حقیقی، خواص کل غیر از خواص اجزاست و از ترکیب اعضا و اجزا و بدن با روح، صورتی جدید به نام انسان متولد می‌شود. در‌این‌صورت، اگرچه اجزا از بین نمی‌روند، در اثر هر یک از این اجزا نوعی جدید و صورتی نوین پدید می‌آید که با صورت جدید هر یک از اجزا تفاوت دارد. این ترکیب حقیقی در انسان دارای خواصی دیگر به نام هوشمندی است؛ اجزا و اعضای آدمی، دارای ارتباط زنده و فعال و باهدف هستند. جزء‌نگری در طب جدید، ابتدا، با ریزشدن در دنیای ریزذرات و حذف یا کم‌رنگ‌کردن ارتباط آن با دیگر اجزا شروع می‌شود و در نتیجه، انسان را به اجزائی تقسیم می‌کنند و هر پزشکی، متخصص یک جزء می‌شود. خصوصیت یک جزء زمانی دست‌یافتنی است که در میان اجزای دیگر سیستم قرار بگیرد. وقتی کروموزوم از سلول جدا و به‌تنهایی زیر میکروسکوپ مطالعه شود، رابطه‌ی این کروموزوم با دیگر اجزای سلول از بین می‌رود. اکنون، سؤالی اساسی مطرح است: آیا رفتار این کروموزوم در زیر میکروسکوپ مانند زمانی خواهد بود که جزئی از سلول بود؟ بر این اساس، با توجه به اینکه ترکیب انسان، ترکیبی حقیقی و هوشمند است، پرداختن به یک جزء، ما را هیچ‌گاه به شناخت کل نمی‌رساند؛ زیرا جزء، همواره، در ضمن کل، تعریف و تفسیر و معنادار می‌شود.

و. تلقی صرفاً مادی از مرگ:
یکی از آثار رویکرد فیزیکالیستی به انسان، تلقی صرفاً مادی از مسأله‌ی مرگ است. با حذف روح از ساحت انسان، تنها ساحت وجود، بدن است که مرگ به آن تعلق می‌گیرد؛ بنابراین، حقیقت مرگ، به زوال و نابودی بدن منحصر می‌شود. پزشکی مدرن، با اکتفا به علائم ظاهری، مانند «توقف نَفَس»، «توقف قلب و جریان‌نیافتن خون در بدن»، «توقف عملکرد مغز» (26) و «توقف دائم عملکردهای حیاتی بدن» (27) ، ظهورات بدنی مرگ را تنها علت مرگ می‌داند.
مجموعه‌ی ظهورات بدنی که در پزشکی به‌عنوان نشانه‌های مرگ گفته می‌شود، ظهور و علائم مرگ در سطح بدن است؛ اما این به آن معنی نیست که مرگ صرفاً همین مجموعه‌عوامل مادی است. مقارنت مرگ با این علائم، به معنای انحصار مرگ در نشانه‌های بدنی نیست. در طب ابن‌سینا، به دلیل اتکای مباحث تجربی بر مبانی متافیزیکی استوار، پس از طرح تجربی مسأله‌ی مرگ، پشتوانه‌های متافیزیکی این موضوع تبیین می‌شود. در این مکتب، علت مرگ طبیعی، ابتدا، در سطح مادی بررسی می‌شود؛ بدین‌صورت‌که، حرارت غریزی ابتدا نقش سازندگی دارد؛ اما وقتی شدت می‌یابد، موجب از‌بین‌رفتن رطوبت می‌شود. با ازبین‌رفتن رطوبت و شدت‌یافتن حرارت‌های غریزی، سرانجام، حرارت غریزی نیز از بین می‌رود و علائم مرگ در جسم واقع می‌شود (17). پس از وقوع انحراف مزاج در ساحت بدنی، جسم انسان، قابلیت خود را برای استمرار تعلق روح به آن از دست می‌دهد؛ در نتیجه، اگر جسم به‌حدی از انحراف در مزاج رسید که روح نتوانست به آن تعلق بگیرد، مرگ اتفاق می‌افتد (28).

منبع
مجله اخلاق و تاریخ پزشکی، چالش های فلسفی رویکرد فیزیکالیستی به انسان در طب مدرن، احمد شه گلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا