انسان شناسی

بررسی دیدگاه ملاصدرا در مسئله علت مرگ طبیعی

بخشی از مقاله «علت مرگ از دیدگاه ابن سینا»، احمد شه گلی، فصلنامه علمی پژوهشی آینه معرفت ، شماره 2،ص106تا112

– در نظریه ملاصدرا، حداقل سه پیش فرض وجود دارد. الف) حرکت جوهری نفس که یکی از مبانی اصلی این نظریه است[1] ب) وقوف حرکت جوهری نفس بعد از وصول به استکمال(که مقارن با مرگ است): براساس این اصل، نفس پس از نیل به کمالات و بالفعل شدن استعدادات، از حرکت باز می­ایستد و در واقع در این نظریه هنگامیکه مرگ اتفاق می­افتد حرکت جوهری نیز قطع می­شود. ج) پیش فرض دیگر«ابزار انگاری صرف»بدن است. از نظر ملاصدرا تعلق نفس به بدن (پس از بلوغ صوری و قبل از بلوغ معنوی)، از نوع تعلق به سبب کسب کمالات است(همان). نفس در این مرحله صرفا به جهت بدست آوردن پاره از کمالات نفسانی به بدن نیاز دارد. (مصباح یزدی، شرح جلد هشتم اسفار اربعه، جزء دوم، ص202) براساس این دیدگاه، بدن ابزار تکامل نفس است. به عبارت دیگر، کارکرد بدن، به فعلیت رساندن قوا و استعدادات نفس است وقتی نفس از این جهت بالفعل شد از بدن بی نیاز می­شود و مرگ اتفاق می­افتد. در این دیدگاه نسبت بدن به نفس همانند نسبت عصا یا عینک با انسان است. همان گونه که انسان به علت ضعف بدن از عصا و به جهت ضعف چشم از عینک استفاده می­کند همین طور نفس نیز در ابتدا به دلیل ضعف وجودی از بدن استفاده می­کند اما وقتی که قوی گرددید از بدن بی نیاز می­شود همانطور که انسان از عصا و عینک بی نیاز می­شود. نگاه ابزار انگارانه به بدن اختصاص به ملاصدرا ندارد و دیدگاه سایر فلاسفه اسلامی نیز است. به نظر ابن سینا علت تعلق نفس به بدن استکمال نفس است. نفوس برای برای کسب کمالات نیاز به بدن دارند و هر نفسی با ابزاری به نام بدن می تواند به کمال شایسته خود برسد (ابن سینا، التعلیقات ،ص 176). «انما احتاجت الی هذا البدن لان امکان وجودها لم یکن فی ذاتها بل مع البدن و احتاجت ایضا الی البدن تنال به بعض استکمالها»(همان). بر اساس این عبارت، علت احتیاج نفس به بدن، در ترجیح حدوث نفس است و علت دیگر ، پیدایش کمالات توسط بدن برای نفس است. با توجه به اینکه اصل حدوث نفس نیز به خاطر استکمال نفس است لذا منشا تعلق همان کسب کمالات است. (ابن سینا ، النفس من کتاب الشفاء،ص 304-305 ).« و تشتد فی تجوهر ها حتی تستقل بذاتها و تستغنی عن التعلق بالبدن الطبیعی » (ملاصدرا ، الحاشیه علی الهیات الشفا ، ص 37). [2]

در این جا چند سوال قابل طرح است:آیا تنها علت تعلق نفس به بدن کسب کمال است یا یکی از علت های تعلق نفس به بدن کسب کمال است ؟ بین اینکه ما بگوییم “تنها” علت تعلق نفس به بدن کسب کمال است (ابزار انگاری صرف)و بین اینکه بگوئیم یکی از علت­های تعلق نفس به بدن کسب کمال است فرق وجود دارد. اگر تنها علت تعلق نفس به بدن، کسب کمال باشد در این صورت ضرورتا با حصول استکمال قطع تعلق صورت می گیرد و اعاده تعلق به بدن محال است؛ زیرا فرض در این است که تنها علت تعلق کسب کمال است. اما اگر فرض دوم را بپذیریم، فروض دیگری نیز قابل تصور است. اکنون سوال این است که دیدگاه حکماء کدام یک از فروض(ابزار انگاری صرف یا اعم از آن) فوق است؟ از برخی از تصریحات[3] و استدلال هایی که در این زمینه وجود دارد رویکرد«ابزار انگاری صرف»استنباط می­شود در برخی از استدلال ها نیز پیش فرض پنهان آنها«ابزار انگاری صرف»است به عنوان مثال در بحث حدوث نفس چنین استدلال شده است: اگر نفس قبل از بدن موجود باشد باعث تعطیل می شود زیرا لازمه آن تحقق آلت قبل از ذی آلت است(آشتیانی ،1357 ،پاورقی،ص 107). در استدلال دیگری گفته شده تقدم نفس بر بدن مستلزم ضایع شدن نفس است و تضییع نفوس با حکمت خدا منافات دارد زیرا موجود اگر نفس قبل از بدن باشد موجود مجرد کامل است و اگر مجرد کامل باشد تعلق آن به بدن وجب تضییع نفس می­شود زیرا تصرف در بدن وقتی صحیح است که برای استکمال و رشد باشد و با فرض کمال آن وجهی برای تعلق به بدن وجود ندارد(ملاصدرا، اسفار، ج8، ص 353) روشن است که هر یک از دو استدلال فوق زمانی منتج است که پیش فرض ابزاری انگاری صرف پذیرفته شود والا استدلال مخدوش است.

به نظر می رسد اگر چه نفس برای استکمال به بدن نیاز دارد، اما استکمال علت انحصاری آن نیست، بلکه وجوه دیگری عقلا متصور است که آگاهی از این وجوه، مستلزم معرفت لازم و کافی به ابعاد گوناگون انسانی است. از طرف دیگر دیدگاه«ابزار انگاری صرف»با قول به معاد جسمانی به معنای قرآنی آن چندان سازگار نمی­نماید؛ زیرا بر اساس دیدگاه «ابزار انگاری صرف» وقتی نفس به استکمال رسید، از بدن قطع تعلق می کند و چون تنها علت تعلق به بدن کسب کمال است تعلق مجدد آن موجب تحصیل حاصل می شود. در حالیکه نص برخی از آیات قرآن و روایات متواتری بر تعلق مجدد نفس به بدن عنصری در معاد دلالت دارد. ممکن است در جواب گفته شود علت تعلق نفس به بدن در نشئه آخرت ، دریافت عقاب و ثواب است و این نیز نوعی کسب کمال است. این جواب نیز صحیح به نظر نمی رسد زیرا عقاب و ثواب نتیجه عمل است نه کسب کمال و بر اساس مبانی رایج حکما، در آخرت کمال جدید کسب نمی شود و عذاب و عقاب، کسب کمال نیست.

  1. براساس دیدگاه ملاصدرا وقتی نفس به استکمال وجودی می رسد تعلق نفس به بدن قطع می­شود. مثال نقض این معیار اولیاء الهی ( پیامبران و ائمه علیه السلام) است که قبل از سن بلوغ معنوی به استکمال می­رسند. نفس این افراد در نهایت شدت و قوت وجودی است با این حال این افراد مشمول قاعده تعاکس نفس و بدن نمی­شود و سستی و ضعف ناشی از استکمال روح در بدن آن­ها ظاهر نمی­شود.[4] معمرین از اولیاء الهی[5] با اینکه به کمال رسیده­اند با این حال مرگ طبیعی برآن­ها عارض نمی­شود. ملاصدرا به این اشکال توجه داشته و در جواب می­گوید علت عدم ترک بدن از جانب نفوس تکامل یافته، اشتغال آن­ها به ترتیب نفوسه ناقصه است.(ملاصدرا، تفسیر ملاصدرا، سوره جمعه، پیشین، ج7، ص 216) اما این پاسخ نیز اشکال را بر طرف نمی­کند زیرا مسائل عقلی استثنا، پذیر نیست و وجود یک مثال نقص، ادعا کلی را مخدوش می­کند و اشتغال به تربیت نفوس ناقصه حد مشخصی ندارد. با دوام افراد بشر، نفوس ناقصه نیز وجود دارد از طرف دیگر اگر حجت خدا به وسیله خصم با یک عامل بیرونی کشته شود[6] شکی نیست که مرگ این افراد اخترامی است اما آیا می­توان ادعا کرد کسانی که به مرگ اخترامی مبتلا شده­اند به استکمال نرسیده اند؟ در حالیکه مقتضای اخترامی بودن، این است که حادثه بیرونی مانع از رسیدن انسان به کمال می­شود. همانطور که خصوصیت مرگ طبیعی رسیدن به کمال است.

راه حل دیگر در پاسخ به این مثال نقض این است که بگوییم از آن جا که درجات و مراتب کمال نامحدود است لذا اولیاء الهی نیز به کمال مذکور نرسیده و به همین علت قطع تعلق نمی کنند به عبارت دیگر اگر کسب کمال دارای مراتب است اولیا الهی در این دنیا به بالاترین درجه کمال می رسند. اما این توجیه نیز صحیح نیست زیرا چنانکه گذشت مقصود ملاصدرا از کمال، کمال لایق است نه کمال ممکن. از آن جا که کمال ممکن انسان نامتناهی است لذا اگر مقصد را کمال ممکن قرار دهیم، همه مرگ­های بشری بدون استثنا ، اخترامی خواهد بود.

ممکن است اشکال فوق را به صورت دیگری بتوان پاسخ داد به این صورت که بپذیریم که حتی اولیاء الهی نیز به کمال لایق نرسیده اند و کمال مقدری که خدواند برای آن­ها مقدر کرده، بدست نیاورده­اند و تا وقتی­که ظرفیت وجودی آن­ها به اندازه استعداد و قابلیت­ های که دارند بالفعل نگردد بدن را ترک نمی­کنند؛ به عبارت دیگر کمال هر چیزی بر اساس رتبه وجودی و استعداد اوست و از آن جا که اولیاء الهی مرتبه وجودی بالایی دارند، استعداد آن­ها برای دریافت فیض نیز بیشتر است. این توجیه اگر چه از قوت بیشتری برخودار است اما همچنان بر اساس دیدگاه ملاصدرا قابل مناقشه است. زیرا ملاصدرا علت ضعف و فرسودگی بدن را، توجه نفس به عالم خودش وکمال نفس می داند. در حالی­که نفس اولیاء الهی با این­که به فعلیت شدیدی رسیده با این حال، بدن آنان همانند سایر افراد در زمان پیری فرسوده می شود در حالیکه مقتضای دیدگاه ملاصدرا فرسودگی بدن به سبب رو نهادن نفس به عالم تجرد است.

  1. در دیدگاه ملاصدرا، در تمایز مرگ طبیعی از اخترامی و مفاهیم مستعمل در تعریف هر یک، ابهام وجود دارد. بطوریکه این ابهام در مقام تئوری و دیدگاه، ما را به عدم تمایز بین این دو نوع مرگ، در مقام مصداق خارجی می­کشاند و در نهایت نظریه را فاقد کارآیی می­کند. مفاهیمی از قبیل «اتفاق»، «آفات ناگهانی»، «حوادث شدید»، «دفعی بودن مرگ اخترامی» «عامل خارجی» که در تعریف مرگ اخترامی به کار برده شده. مفاهیمی نسبی هستند و نمی­تواند ماهیت معرَّف را تبیین کند در نتیجه ابهام در مفاهیم، تفاوت مرگ اخترامی با مرگ طبیعی، دچار ابهام می­شود. یکی از ابهامات موجود مرگ اخترامی این است که آیا مرگ اخترامی، الزاما منشا بیرونی دارد؟ به عبارت دیگر آیا حادثه بیرونی(مثل زلزله، غرق شدن) عامل مرگ است؟ شاخص بین عامل بیرونی و درونی چیست؟ اگر قید “عامل بیرونی” خصوصیت اصلی مرگ اخترامی باشد چنانکه در مواردی چنین ذکر شده(ملاصدرا، اسفار، ج9، ص55) در این صورت، افرادی که در سنین جوانی در اثر بیماری درونی(مثل سرطان) در یک فرایند تدریجی و طولانی می­میرند مرگ آن­ها اخترامی نیست زیرا عامل آن حادثه بیرونی و اتفاق ناگهانی نیست. از طرف دیگر مرگ این افراد نیز نمی­توان طبیعی به شمار آورد زیرا این افراد به سن بلوغ معنوی نرسیده اند( که غالبا افراد در سن چهل به بعد سالگی اتفاق می افتد(ملاصدرا، الشواهد الربوبیه،ص 216)) و کمال شایسته را کسب نکرده اند تا مرگ آنها را طبیعی به شمار آورد.

اگر مرگ اخترامی را به گونه­ای تفسیر کنیم که «اتفاق» و«حادثه» شامل بیماری­های درونی و یا شامل بیماری­های درونی با منشا بیرونی نیز بشود، در این صورت مبنای جدیدی است که ضابطه مرگ اخترامی را دشوارتر می­کند و بیماری­های و امراض درونی که منجر به مرگ می­شود را نیز در بر می­گیرد و «دفعی بودن» که ویژگی اصلی مرگ اخترامی است، از میان برداشته می­شود.

بنابراین فوت افراد در سن نوجوانی و جوانی در اثر بیماری نه مرگ اخترامی است زیرا معیارهای آن را ندارد و نه مرگ طبیعی زیرا به استکمال نرسیده­اند.

بر اساس دیدگاه ملاصدرا آیا مرگ افراد در هنگام پیری مرگ طبیعی است؟(با فرض اخترامی نبودن). برخی از معاصران معتقدند بر اساس دیدگاه ملاصدرا ، مرگ انسان در ایام پیری مرگ طبیعی است که طی آن نفس انسانی توجه خویش را از تدبیر بدن قطع کرده و رو به سوی عالم ماورای ماده می­گذارد(مصباح یزدی، شرح جلد هشتم اسفار اربعه، جزء دوم، ص 152). اما اگر فرض کنیم که شخصی در اثر بیماری درونی مثل وبا، سرطان در سن پیری بیمرد آیا همچنان می­توان مرگ این افراد را در اثر استکمال نفس دانست؟

  1. بر اساس دیدگاه ملاصدرا علت مرگ و پدیده پیری، «فعلیت نفس» است.(فکلال البدن منشاه فعلیه النفس) (ملاصدرا،الشواهد الربوبیه، ص 216) اکنون اگر فرض کنیم افرادی در بعد خاصی مثلا در بعد «سبعیت» فعلیت پیدا کنند لازمه این دیدگاه، بروز اختلالات بدنی یکسان در افراد با فعلیت سبعیت است. زیرا علت واحد، معلول مسانخ با همان علت اقتضا دارد. اما اثبات این مسئله نیاز به شواهد تجربی دارد و تا کنون شاهدی بر این مسئله اقامه نشده است.
  2. نکته دیگر اینکه مراد از دفعی بودن چیست؟ آیا دفعی بودن خصوصیت انحصاری مرگ اخترامی است؟ اگر مراد از«دفعی بودن» اصطلاح فلسفی آن باشد، در این صورت اختصاصی به مرگ اخترامی ندارد و مرگ طبیعی را نیز شامل می شود زیرا مرگ (بر اساس هر مبنایی) قطع تعلق نفس از بدن است و قطع تعلق کامل نفس از بدن، دفعتا صورت می گیرد. (هم در مرگ اخترامی و هم در مرگ طبیعی ) و اگر مقصود، غیر منتظره بودن و اصطلاح عرفی آن باشد، در این صورت مفهوم زمان در آن مدخلیت دارد[7]. و به اعتبار و نظر ما اخترامی است و الا در خارج هر مرگی طبیعی است.

بدین ترتیب دیدگاه ملاصدرا با وجود نظام‌مندی و قوت آن، خالی از برخی نارسایی­ها نیست و در مساله علت مرگ طبیعی نیاز به تبین دقیق­تری ­داریم.

. [1] بر اساس مبانی ملاصدرا، نفس حدوثا جسمانی و مادی است، و از این جهت قوه و استعداد و حرکت دارد. بنابراین بر خلاف دیدگاه ابن سینا که جوهر نفس ثابت است در دیدگاه ملاصدرا نفس تا زمانیکه در نشاه مادی قرار دارد و به تدبیر بدن عنصری می پردازد حرکت جوهری و عرضی دارد. اما با قطع تعلق از بدن و رخت بستن از حیات دنیوی، حرکت جوهری و عرضی نفس متوقف می شود . (ر.ک: فیاضی، علم النفس فلسفی، ص 272)

[2]. نگرش«ابزار انگاری صرف»به بدن، مبدا برخی از استدلال ها قرار گرفته به عنوان مثال در بحث حدوث نفس چنین استدلال شده است: اگر نفس قبل از بدن موجود باشد باعث تعطیل می شود زیرا لازمه آن تحقق آلت قبل از ذی آلت است(آشتیانی ،1357 ،پاورقی،ص 107).

[3]. تصریحاتی که در این زمینه وجود دارد عبارت ابن سینا (ابن سینا، التعلیقات ،ص 176). و شرح استاد آشتیانی بر زاد المسافر (آشتیانی،شرح بر زاد المسافر،ص248) و شرح آیت الله مصباح یزدی بر اسفار (مصباح یزدی، شرح جلد هشتم اسفار اربعه، جزء دوم، ص202) است.

. بلکه در مواردی برعکس است بدین معنا که اولیاء الهی به دلیل قوت روح، بدن آن­ها نیز قوی است[4]

[5]. اولیا الهی مانند حضرت خضر، حضرت عیسی، حضرت مهدی سلام الله علیهم با اینکه عمر طولانی داشته اند و دارند با این حال این افراد نه چنین بوده اند که در هنگام کمال نفس به ضعف و سستی بدن مبتلا شوند و نه دچار موت طبیعی شده اند.

. مانند: اهل البیت (علیهم السلام)[6]

. برخلاف دفعی در اصطلاح فلسفی که مفهوم زمان در آن مدخلیت ندارد. [7]

منبع
«علت مرگ از دیدگاه ابن سینا»، فصلنامه آینه معرفت ، احمد شه گلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا